شوقي كه از داشتن "تو" دارم
آنقدر هست
كه اگر روز بعد
آسمان تا بخورد بر سر_ زمين
باران نبارد
سبزه بالا نيايد
مزرعه بي سلام _ گنجشك بماند
ماه نتابد
كسي عاشق نشود
تلفن زنگ نخورد
خيابان خميازه بكشد
زمستان ريشه كند
عيد نيايد
و
دنيا خالي شود
باز برايت
تب ميكنم ...
.
كوچه هاي پهن
بزرگراه هاي كوچك
جوي هاي موازي ناچار
رنده ي سرعت
هوا
خونابه ي دود
مردم
در خيابان و در پس هر دم و بازدم
تحمل ناچار روزها را
تف مي كنند
پدري صبور زده
شانه هايش مي خزد
زير بار اين مرده گي
و
در پنهان ترين استخوان سينه اش هم
به نان شب مي انديشد
مادري
از درون خيال خمارش
طناب پدر
از چاه ميكشد
دستانش رمق سرخ كردن صورت ندارند
كودك
سرخوش از بازي با خرده هاي نان
ميمكد تمامي جواني
مادر را
دختري خودش را مي فروشد
خودي
دخترش را
ناگزيرازهر طرف كه ميروي
طناب ها تو را مي كشند
به معده ي اين عجوزه ي پير
شب به شب خواب
صبح به صبح ذبح
گور بلنديست تهران ...
.
چه حکایتی است که امروز پس از چند سال به فاصله ی چند ساعت دو تا از بچه هاي هم خدمتي بهت زنگ بزنن و ياد روزهاي سربازي . روزهايي كه نمي گذشتند! روزهايي كه نشسته بودند و فرسايشت را ميديدند زنده كنند ...
فكر نمي كردم روزي بنشينم وبه اين بيانديشم كه از آن روزهاي مزخرف خاطره اي را سرهم كنم كه مثلن آن روزها چنين و چنان بودند و ...
اما خاطرات سربازي را تنها هم خدمتي هايم برايم شيرين ميكنند . دلقك بازي ها و پيچاندن ها و روح سرخوش جواني كه در همه بود و گاه آنقدر دلم غنج مي رفت كه بعد از خاموشي همه ي اتفاقات روز را تا بيدار باش صبح مرور ميكردم!
"محمد مهدي ناظري" و "جواد شاملو" ي عزيز ممنون كه با يادم بوديد ...
-
كوه غم در دلمان
- سنگريزه ها را
در آب مي انداختيم
تا آب لبخند بزند ....
بلیت من
برای سفر به چشمان سیاه تو
لبخندی است.
لبخندی که پیش از آن که بیایی
از شنیدن اینکه میایی
به صورتم آمد ...
همین که آمدی
تنهایی ام را
جایی میان کمد
جا دادم
شب را
لای موهایت
گم گردم
و اخمم را
لابلای لبخند هایت ...
- همین ...
.
-این روز ها
خاطره ای خیلی دور
تو را نگه می دارد
خاطره ای که
برای من کلبه ای در دور دست های کوه است
و
شاید برای تو این سوی دریا ها باشد
- این روز ها
با تمام حجم صورتم
روی کلبه ای از تو
دراز می کشم
پلک هایم را روی هم می گذارم
و
به آسمان بی ستاره زل میزنم
شاید آسمان هم از این چشمان مرده ی بسته
دلش میریزد
مثل "تو"
و
- "این روز ها"ی من دارد
تمام میشود ...
.
- پ ن :
آخرهفته با شروع یک مسافرت طولانی "این روزها"ی من هم تمام میشود...
اين روز ها "پنجره " ها نمي خندند
"سقف" زار مي زند
و
"ديوار" ها ضجه ...
تحمل اين ضجه
تعلقي مي خواهد به وسعت "تو" ...
"تو" اي كه
"پنجره" مي خنداني ...
- همين ...
.
ـ و باز هم ...
اين روز ها
عجيب دلم مي خواهد
كه پروانه اي از گلدوزي روسري ات
بيرون بيايدو
دورم بگردد ...
ـ همين ...
.
ـ و باز هم ...
این روز ها عجیب گرسنه ی یک "نگاه" ام
نگاهی که خواندنش هیچ رمان عاشقانه ای را بر نمی تابد!
نگاهی که بیمار میکند
و
شفا می دهد
می آفریند
و
می میراند ...
- همین ... !
.
این روز ها عجیب گرسنه ی یک "نگاه" ام !
نگاهی پر از ابر و باران و ستاره ...
-همین...!
.
خس خس سینه ات
و سیگار های مدام
که گل میگنی
اصطکاکی عجیب دارد
نفست با شش هایت
شش هایت که فریاد می زنند
و باز
تو سیگار گل میگنی !
واژه ی ” no smoking” را مگر
چند بار باید برایت هجی کرد
که
ذجه های شش هایت را بشنوی
و دست بکشی ... ؟
دست بکشی از مرگ
نه دست بکشی بر مرگ !
دود دیدگانم را آزار میدهد
می سوزاند
و سقوط تو ناگزیر ...
دست بکش از مرگ
دست بکش ...
.